اشرف دهقانی

 

بخش هفتم

 

به یاد گرامی بهروز دهقانی که در پیوند اندیشه و عمل صمیمی بود

 

از دیگر مسائلی که در دوره نوجوانی بهروز در خانه مطرح می شدند و مسلماً در شکل گیری شخصیت و آگاهی او تأثیر داشتند ، مربوط به ظلم و ستم سرمایه داران و صاحبان ثروت و ریاکاری ملاها و آیت الله ها بود که پدرم و یا آبا خود شاهد آنها بودند و در خانه تعریف می کردند. مثلاً در یک مورد پدر برای شخصی به نام امامی که آخوندی بود و دارای چند ده و باغ و باغات بود کار کرده بود ولی او مزدش را نپرداخته بود. مدتی از این امر گذشته بود و پدر چون در جای دیگری مشغول کار بود فرصت نکرده بود به نزد امامی رفته و پول کارش را از او بگیرد. یک روز آبا را نزد او می فرستد که مزدش را از او پس بگیرد. امامی آخوند وقتی آبا را می بیند به جای پاسخ دادن به خواست آبا و پرداخت مزد کار پدر شروع به برخوردهای غیر اخلاقی با آبا می کند و مرتب می گوید که این نقی عجب زن خوشگلی دارد، حیف نیست زنی به این خوشگلی همسر نقی است! آبا با دیدن برخورد آن مردک از آنجا دور شده و به خانه بر می گردد و ماجرا را تعریف می کند. پدر از این امر خشمگین شده به در خانه امامی آخوند می رود و در آنجا به او اعتراض کرده و سخنانی را که شایسته وی بود به او می گوید. او همچنین به امامی می گوید: "همه نعمت های دنیا را که شما تصاحب کرده اید حالا یک زن خوشگل هم نصیب ما شده این را هم برای من زیادی می بینی !؟" آخوند مفت خور فئودال، در پاسخ، پدر را تهدید کرده و با قدرتی که کلاً آخوندها در آن زمان از آن برخوردار بودند می گوید بیشتر از این حرف بزنی میدهم پدرت را در بیاورند.

یک موضوع دیگر این بود که پدر به خواست شخصی به نام امیر حسین واعظ در منزل او کار کرده و چاهی کنده بود. واقعه ای که پیش آمده بود را خود بهروز از زبان پدرم این چنین نقل می کرد: "عصر بود که کارم را تمام کردم و رفتم و "آقا" را صدا کردم که بیاید و چاه را ببیند و مزدم را بدهد که از آنجا بروم. آقا از اتاقش بیرون آمد و آن روز خیلی شاد و شنگول بود. با خنده به من گفت، های استاد چه کار کردی، کارت را انجام دادی؟ گفتم بلی نگاه کنید اینهم چاهی که قرار بود بکنم. پرسید این چاه چند متر است؟ پاسخ دادم ده متر! آقا دوباره با خنده و در حالی که با دست به پشتم می زد گفت استاد دروغ نگو! او این جمله را مرتب تکرار می کرد: دروغ نگو، دروغ نگو. جا خوردم که این چه حرفی است که "آقا واعظ" به من می زند. خیلی جدی به او گفتم من دروغم کجا بود شما به راحتی می توانید سر یک طناب سنگ ببندید و بیاندازید ته چاه و بعد این طناب را اندازه بگیرید. در این صورت اگر من دروغ گفته باشم دروغم در می آید. ولی او خنده دیگری کرد و گفت شما دروغ گفتن بلد نیستید، دروغ های شما زمینی است. درست می گوئی من اگر سر طناب سنگ ببندم و بیاندازم ته چاه راست و دروغ تو روشن می شود. ولی دروغ باید آسمانی باشد و در حالی که نشان می داد که قصد شوخی و سربه سر گذاشتن مرا دارد گفت دروغ  آسمانی آن است که من بروم سر منبر و به مردم بگویم ای مردم از جهنم بترسید  چون در آنجا عقرب هایی است به اندازه یک شتر. خب، حالا کدام بخت برگشته ای (فحش) هست که برود جهنم و برگردد و بگوید نه، عقرب های جهنم به اندازه یک شتر نیستند و به اندازه یک گنجشک هستند! بلی، باید از ملاها یاد بگیری و هر وقت خواستی دروغ بگوئی دروغ زمینی نگوئی و دروغ آسمانی بگوئی".  بهروز این واقعه را در رابطه با ریاکاری آخوندها همواره با خنده تعریف می کرد.

 

افشای چهره ریاکار ملاها و مسخره کردن آنها همواره در خانه جریان داشت. یکی دیگر از این موارد مربوط به پیشنماز مسجد محل به نام میرزا علی اکبر آقا بود که  در خانه ما با تمسخز در مورد آن صحبت می شد. یک روز میرزا علی اکبر آقا در بالای منبر گفته بود: " بعضی ها می گویند خدا نیست. ولی بعضی ها هم می گویند خدا هست. حالا شما این را قبول کنید که خدا هست و نمازتان را بخوانید و روزه تان را بگیرید، چون در این صورت اگر خدا وجود داشت به بهشت می روید و اگر هم نداشت ضرر نکرده اید". این موضوع مایه شوخی و خنده بهروز و روح انگیز در خانه بود. آنها می گفتند که طرف خودش هم به وجود خدا شک کرده و نمی داند که بالاخره خدا وجود دارد یا ندارد. برای همین عاقبت اندیشی کرده و معامله با خدا را فراموش نمی کند.

 

اما موردی جدی تر که نفرت و خشم فراوانی در میان افراد خانواده ایجاد می کرد مربوط به یک ملا بود که بعدها از او به عنوان آیت الله یاد شد: آیت الله غروی. این ملا در آن زمان از طرف مردم "نجفلی آقا" خطاب می شد و اتفاقاً نسبت فامیلی با پدر ما داشت؛ او شوهر دختر عموی پدر بود. قضیه به این صورت بود که یکی از پسر عموهای پدر که به واقع برادر زن "نجفلی آقا" بود به عنوان خدمتکار برای او کار می کرد. مثلاً از الاغی که آخوند مزبور سوار بر آن به مسجد می رفت مواظبت می کرد، یا در مسجدی که نجفلی آقا در آنجا موعظه می کرد، کفشها را جفت می کرد و خدمات دیگری از این قبیل برای نجفلی آقا انجام می داد. این شخص خدمتکار یعنی همان پسر عموی پدر بهروز (پدر ما)، دختر خود را که 8 یا 9 سال بیشتر نداشت به عنوان کلفت به خانه نجفلی آقا فرستاده بود و این دختر بچه در آنجا به کار کلفتی یا به عبارت دیگر بردگی مشغول بود. همانطور که رسم و سنت آخوندهای کثیف بی وجدان است روزی آخوند مزبور به این دختر بچه تجاوز می کند. پدر دختر با مطلع شدن از این امر پیش آن آخوند (نجفلی آقا) رفته و به او می گوید تو خجالت نکشیدی که به یک دختر، آن هم در این سن و سال کم تجاوز کردی، تازه ما با هم فامیل هم هستیم، تو از این هم خجالت نکشیدی؟ و حرفهای دیگری به او می زند. نجفلی آقا یا آیت الله غروی او را تهدید کرده و می گوید که اگر سخنی در این مورد به کسی بگوئی روزگارت را سیاه می کنم. اما پدر دختر از تهدید او نمی ترسد و موضوع را به اطرافیان خود و از جمله به پدر ما به عنوان پسر عموی خود می گوید. در مقابل، آخوند غروی در مسجد بالای منبر رفته و شایعاتی علیه او پخش می کند و از جمله شایع می کند که فلانی (پدر آن دختر بچه مورد تجاوز واقع شده) از دین خارج شده و دارد حرفهای کفر آمیز می زند. آخوند غروی با چنین شایعاتی سعی می کند این پدر زخم خورده و رنج دیده را در میان مردم ایزوله کند و تا حد زیادی هم در این کار موفق می شود. پدر دخترک مورد تجاوز واقع شده، نه تنها شغلش را از دست می دهد بلکه از همه جا هم رانده می شود. آبا تعریف می کرد که او بالاخره از فرط نداری به گدائی روی آورد و می گفت یک روز او را در قبرستان دیدم که سر قبرها گدائی می کرد.

در اینجا بی مناسبت نیست گفته شود که پسر نجفلی آقا (آیت الله غروی) به نام "نورالدین وحیدی غروی"در سالهای اول روی کار آمدن جمهوری اسلامی استاندار آذربایجان شد. او در شرایطی که شاهد تجلیل کارگران و توده های قدر دان آذربایجان از خانواده دهقانی ها بود، یکبار برای کارگران سخنرانی کرده و در حالی که به شیوه خود سعی کرده بود علیه نظرات چریکهای فدائی خلق سمپاشی کند به آنها گفته بود: "فکر نکنید که اشرف دهقانی طرفدار شماست"، و با دروغ پراکنی های دیگر کوشیده بود فکر کارگران را مخدوش سازد. از جمله وی گفته بود که "اشرف دهقانی معتقد است که کارگران لمپن هستند" و تأکید کرده بود که ای کارگران بدانید که اشرف دهقانی شما را لمپن می داند". البته این قبیل سم پاشی ها علیه چریکهای فدائی خلق و چهره های شناخته شده آنها نه تنها توسط این فرزند خلف "نجفلی آقا" بلکه مزدوران دیگر این رژیم هم از همان آغاز روی کار آمدن جمهوری اسلامی صورت می گرفت. کما این که در سال 1360 در روز کارگر ( یازده اردیبهشت)، مزدورانی در تظاهرات فرمایشی دولتی اول ماه مه در تهران شعار می دادند: "کارگر می رزمد، اشرف دهقان می لرزد"! هدف از همه این قبیل تلاش های ارتجاعی فریب کارگران و توده های تحت ستم دیگر جهت حفظ سیستم سرمایه داری وابسته در ایران و تثبیت شرایط ظلم و ستم حاکم بر جامعه بود، همان سیستمی که جمهوری اسلامی با به عهده گرفتن حفظ و حراست از آن به نفع امپریالیستها و سرمایه داران وابسته داخلی بر سر کار آورده شده بود.

 

واقعه تجاوز نجفلی آقا (آیت الله غروی) به دختر 8-9 ساله که خانواده ما به خاطر داشتن رابطه فامیلی با پدر آن دختر از نزدیک در جریان آن قرار گرفته بود، یکی از جانگدازترین واقعیت های مطرح در خانه ما بود که هم بهروز و هم دیگر اهالی خانه همیشه از آن با تأثر فراوان و خشم و نفرت زیاد، یاد می کردند. چنین نمونه هائی مطمئناً گوشه ای از تجربیات تلخ خانواده های زحمتکشان را تشکیل می دادند. در نتیجه نه فقط خانواده ما بلکه اکثر خانواده هائی نظیر ما نظر کاملا منفی نسبت به آخوند ها و به عبارت دیگر به ملاهای مفتخور داشتند. بیهوده نیست که خمینی در شرایطی که برای فریب توده ها از ضرورت برقراری "اسلام ناب محمدی" در ایران دم می زد، یک بار به این امر اعتراف کرده و با شکایت از دوره شاه گفت که خیلی از مردم نظر خوبی نسبت به آخوندها نداشتند و حتی آخوند و فاحشه را همردیف با هم می خواندند.

 

 علاوه بر آنچه گفته شد بهتر است به شعرها و تمثیل های مترقی و آگاهی دهنده ای هم که در خانواده مطرح بودند و بهروز از آنها تأثیر گرفته بود اشاره شود. یکی از آنها چنین است:

گئچمه نامرد کورپوسو نن

قوی آپارسین سئل سنی

یاتما تولکی دالداسیندا

قوی یه سین اصلان سنی

سات کولاهون طوفیلی اولما نامردا محتاج

انساندا ساغ اولسا کلّه

کولاه اَسگیه دگیر مَرده.

 

ترجمه فارسی:

بگذار سیل ترا با خود ببرد، اما از پل نامرد گذر نکن.

بگذار شیر تو را بخورد،  ولی در پشت روباه مأوا نگیر.

کلاهت را (که آبروی تو است) بفروش ولی طفیلی و محتاج نامرد مشو.

کلاه کم نیست برای مرد (جوانمرد)، اگر سرِ سلامت داشته باشی.

 

بهروز در چنین خانواده کارگریِ دارای آگاهی سیاسی و با ادبیات و فرهنگ مترقی که در آن جاری بود پرورش یافته بود. در ضمن او از نوجوانی به کتابهای علمی و ادبی آگاهی دهنده دسترسی داشت و بر اساس گواه افراد خانواده، همواره کتابهای غیر درسی مطالعه می کرد و حتی ساعاتی از شب را بیدار می ماند و کتاب می خواند. از این رو وقتی او وارد دانشسرا شد ، انبانی از آگاهی در رابطه با مسایل اجتماعی و سیاسی را با خود حمل می کرد.

 

(ادامه دارد)